اولین روز مهدکودک
عزیزه گلم بلاخره در سن بیست و هفت ماهگی تصمیم گرفتیم که به مهد کودک بروی و بعد از یکسال و نیم خونه بهارک بودن شما راهی مهد کودک شدی.. البته خیلی خیالم راحت تر بود چون تقریبا حرف میزنی و میتونی همه نیازهات و بیان کنی از شیشه گرفته شدی و بهش وابستگی آن چنانی نداری ولی من هنوز گاهی بهت میدم که شیر برای بدنت لازمه .. هنوز پوشکی و شروع به از جیش گرفتنت نکردم و صد البته تمایلی هم نداری ... اما چون مدتیه احساس میکنم خونه بهارک خسته نمیشی و همش نیاز به بازی داری مهد و انتخاب کردیم... امروز صبح گذاشتم از خواب بیدار شدی از قبل آمادگیشو داشتی و کاملا سرحال بودی شب قبل ساعت 8 خوابوندمت که بتونم راحت صبح بیدارت کنم و خیلی خوب راه ...
نویسنده :
مامان عاطفه
15:21
اولین رودخانه
چند وقت پیش تصمیم گرفتیم با دایی و خاله اینا بریم پیک نیک اونم فشم کنار رودخانه اولین تجربه تو بود تا حالا رودخانه ندیده بودی و خیلی هوا خوب بود و تو هم بسیار خوشت ا ومد در این گردش دسته جمعی دایی و زندایی و خاله و عمو مهدی و مهسا و یاسمن و بردیا و بابا حسین کنارمون بودند هلیا و مهدی نبودند و صد البته جاشون خیلی خالی بود . این چند تا عکس هم برات میزارم از اولین تجربه های رودخانه ایی اینجا کنار بردیا خوشجل ومهربون نشستی که همیشه مثل مردا ازت مراقبت میکنه خیلی مهربونه بردیا داشت از شدت سرمای آب یخ میزد ولی حاضر نبود بیاد بیرون و جالب اینه که تو اصلا تمایل نداشتی بری توی آب یا بخوای امتحان کنی ! حتی سنگ ب...
نویسنده :
مامان عاطفه
13:40
دو ساله شدنت مبارک
امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک ...
نویسنده :
مامان عاطفه
11:19
22 ماهگي
عزيز مامان اين روزها خوردني تر از هميشه هستي شيرين زبونيات اونقدر زياد شده كه نميدونم از كدوماش برات بنويسم قشنگ من مدتي است كه بي نهايت كم غذا شدي البته بيشتر بازيگوشي ميكني تا غذا بخوري تمايلي زياد براي شير خوردن نداري و اكثرا تاصبح ديگه ميخوابي بيشتر ميل به بازي با غذات داري تا خوردن خودت كاملا مستقل غذاتو ميخوري يعني ناراحت ميشي اگر كسي بهت بده ولي من زماني كه خيلي گرسنه باشي وسطاش چند قاشقي بهت ميدم البته بايد سرگرمت كنم وگرنه به غرور مردونه ات بر ميخوره و هر قاشقي كه بهت بدم ميدي بيرون يعني خودم ميخوام بخورم ! پسر من كاملا متوجه شدي دستشويي رفتن چيه و دوست نداري پوشك بشي و دائم فراري هستي به محض اينكه يكب...
نویسنده :
مامان عاطفه
11:08
مسافرت بندرعباس با عمو ها در نوروز 94
مرد کوچولوی مامان امسال نوروز 94 با عمو حسن و عمو محسن با قطار راهی بندرعباس شدیم مخصوصا که عمو حسن تازه از کانادا اومده بود و چند وقتی ایران می موند و بعد میرفت و این مسافرت برای همتون خاطره های خوبی به جا گذاشت.. هوا بسیار عالی بود توی قطار که عالی بودی اونقدر از قطار خوشت اومده بود که دائم بیرون کوپه از این طرف به اون طرف میدویدی با اینکه 18 ساعت توی قطار بودیم اما اصلا اذیت نشدیم .. آب دریای بندر هم که برای بازی شما عالی بود .. نه گرم نه سرد هوا هم نه گرم و نه سرد اونقدر معتدل و خوب که انگار اومدی استخر رو باز !! دریا آروم ... در بندرعباس صبحها دریا شروع میکنه به عقب رفتن و از نیمه های ظهر شروع میکنه به برگشتن .. د...
نویسنده :
مامان عاطفه
14:35
خزر شهر شمال اسفند 93
ببخش پسرم که عکسها با تاخیر دستم رسیده ولی بلاخره بعد از مدتها وقت کردم عسکهای پارسال و جمع و جور کنم و برات بزارم .. مهم اینه که همشون یادگاری برات بمونه .. اسفند 93 وقتی شما یکسال و هشت ماهه بودی با خاله و دایی اینا طبق معمول دسته جمعی رفتیم خزر شهر هوا بسیار سرد بود ولی خیلی خیلی خوش گذشت و تو هم کنار بردیا و هلیا حسابی حال کردی البته در این مسافرت مهدی و مهسا و یاسمن نبودند به دلیل ابنکه مدرسه می رفتند و ما وسط هفته به این مسافرت آمدیم. ماهان و هلیا گلی ماهان و عمو مهدی مهربون ماهان و زندایی عزیزش آقا ماهان روی میز رستوران ماهان و آقا بردیا خان ماهان و آقا بردیا در حال تخته ب...
نویسنده :
مامان عاطفه
11:38









